شب بو
گفتم خدایا از همه دلگیرم.گفت حتی از من؟ گفتم خدایا دلم را ربودند.گفت پیش از من؟ گفتم خدایا چقدر دوری.گفت تو یا من؟ گفتم خدایا تنها ترینم.گفت پس من؟ گفتم خدایا کمک خواستم.گفت از غیر من؟ گفتم خدایا دوستت دارم.گفت بیش از من؟ گفتم خدایا اینقدر نگو من! گفت من توام.تو من... والان سپاسگزارم بخاطر تو... گفته بودی یا تو .. یا هییییییییچكس!! ولی منه ساده انگار فراموش كرده بودم، كه این روزها " هیچكس" هم برای خودش كسیست! كسی حتی مهمتر از ((من)) . ! خدا از هرچه پنداري جدا باشد بچه ها دیکته دارید مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کس به او کار نمی داد... همه می گفتند:{ تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه ی مداد رنگی.... جای او...با هیچ رنگی پر نشد... باز اين دل سرگشته من بيستون بود و تمناي دو دوست. در زماني که چو کبک ، شراب خواستم... . . . با تشکر از امیر زرین از پارس برآمدم.از پارسوماش.این گفته من است.کورش پسر ماندانا و کمبوجیه.من کورش هخامنش فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود.زیرا ملال مردمان ملال من است و شادمانی مردمان شادمانی من.بگذارید هرکس به آیین خویش باشد. زنان را گرامی بدارید.فرودستان را دریابید.و هرکس به تکلم قبیله خویش سخن گوید.گسستن زنجیرها آرزوی من است.ما شب و شقاوت را خواهیم زدود ،زندگی را ستایش خواهیم کرد.تا هست سرزمین من آسمانی باد.که در او رود ها ی بسیاری جاری است.ما دامنه ها و دشت هایی داریم دریا وار.سحرآمیز، سرسبز و برکت خیز.و شما راگفتم این بهشت بی گزند را گرامی بدارید.سرزمین من توان شکفتنش بسیار است.سرزمین من ، مادر من است.تا هست خنده شادی خیز کودکان خوش باد ،تا هست شهریاری بانوان و آواز خنیاگران خوش باد.تا هست رودها بسیار تر و بسیارتر باد.از اندوه و عزا به دور باد سرزمین من.تا هست هرگز دلتنگی به دیدارتان نیاید.تا هست اندوه آدمیان مرده با د.به یادتان می آورم بهترین ارمغان آدمی آزادی ست. باشد که تا هست از خان و مان ملتم عطر و ترانه برخیزد.مردمان ما شایسته آرامش وآزادی اند،مردمان ما شایسته شادمانی و ترانه اند.،مردمان ما شایسته عدالت و علاقه اند ، دودمانتان در آرامش ، زندگی هاتان دراز ، و آینده تان روشن تر از امروز باد، این آرزوی من است مي گذشت از كوچه ي ما دوره گرد داد مي زد:كهنه قالي مي خريم دست دوم جنس عالي مي خريم كاسه و ظرف سفالي مي خريم گر نداري كوزه خالي مي خريم اشك در چشمان بابا حلقه زد عاقبت آهي كشيد بغضش شكست اول ماه است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟ بوي نان تازه هوشش برده بود اتفاقاً مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت:آقا سفره خالي مي خريد؟ من به ديدار خدا رفتم و شد از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است بیا واز خیر خواندن خواب و تعبیر ترانه ام بگذر تو که از بادیه ی بادها برنمی گردی دیگر چه کار به کار عطر گلاب گریه های من داری ؟ بگذار شاعری در این سوی سیاهی مدام خواب تو را ببینید مگر چه می شود ؟ چه می شود که هی بگویم بیا و نیایی ؟ من به همکلامی با کاغذ و همین عکس سیاه و سفید قاب خاتم راضیم تو رضایت نمی دهی ؟ باور کن گریستن تقدیر تمام شاعران است کوچه را ببین هنوز آن غول زیبا در مهتابی خاموشی خود می گرید آنسو ترک زنی تنها در غربت اینه و این سو شاعری از اهالی آفتاب دیگر به کجای ابرها بر می خورد که من هم بی امان برای تو ببارم ؟ می بخشی ! گلم همیشه می خواستم بی علامت سوال برایت بنویسم اما اضطراب تپش های ترانه که مهلت نمی دهد دیگر برو ! بانوجان دل نگران هم نباش شاخه ی شعر هیچ شاعری در شن باد بغض و شب بیداری ریشه نخشکانده است من هم پیش از پریدن پروانه ها نخواهم مرد قول می دهم فردا کنارهمین دفتر خیس منتظرت باشم در هر ساعت از سکوت ترانه که بیایی مرا خواهی دید قول می دهم این ترانه بوی نان نمی دهد آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی، شهر وجودم تکیه بر غربت شیشه ای پنجره کرد. به خدا گفتم:خسته ام.گفت لا تقنطوا من رحمة الله...از رحمت خدا نا امید نشوید. گفتم :هیچ کس نمی دونه تو دلم چی می گذره.گفت:ان الله یحول بین المرء و قلبه...خدا حائل است میان انسان و قلبش. گفتم:هیچ کسی رو ندارم.گفت:نحن اقرب من حبل الورید...من از رگ گردن به انسان نزدیکترم. گفتم:ولی انگار اصلاً منو فراموش کردی.گفت:فاذکرونی اذکرکم... منو یاد کنید تا یاد شما باشم دعوا کردند.یکی به دیگری سیلی زد.دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت:امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد. آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتندحمام کنند.ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد.اما دوستش او را نجات داد.او بر روی سنگ نوشت:امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد.دوستی که او را سیلی زده ونجات داده بود پرسید:چرا وقتی سیلی ات زدم بر بر روی شن وحالا روی سنگ نوشتی؟دوستش پاسخ داد:وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آنرا بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آنرا پاک کند.ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آنرا روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آنرا پاک نکند. گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن.شب چهلمین، خضر(ع) خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد.زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم. * * * گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا وخلوت.شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت. و من چهل سال از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم،اما هرگز بلندی را بوی نبردم.زیرا از یاد برده بوده بودم که خود را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام. * * * گفتند:دلت پرنیان بهشتی است،خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان دلت را وا کن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود. چنین کردم،بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بی آن که با خبر باشم ،شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است. به اینجا که می رسم،نا امید می شوم،آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:هنوز فرصت هست،به آسمان نگاه کن.خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است.دلت را روشن کن.تا چلچراغ خدا را بیفروزی. فرشته شمعی به من می دهد و می رود. * * * راستی امشب به آسمان نگاه کن،ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است. سلام به همه ی دوستان عزیز طبق درخواست خیلی از شماعزیزان قالب وبلاگو عوض کردم امیدوارم خوشتون اومده باشه شاعر که شدم نردبانی بلند بر می دارم پای پنجره ها پرسه های پسین پروانه می گذارم و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم شاعر که شدم می آیم کنار کوچه ی کبوترها تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ میکنم و میروم شاعر که شدم مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را مینویسم دیگر چه فرق می کند که معلمان چوب به دست به یکنواختی خطوط مشق های شبانه رشک ببرند یا نه؟ شاعر که شدم سیم های سه تارم را به سبزه های ده گره می زنم و آرزو می کنم آهنگ پاک صدای تو را بشنوم شاید که شاعری تنها راه رسیدن به دیار رویا و کوچه های خیس کودکی باشد گفته بودم دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم گفته بودم غبار قدیمی تقویم را از شیشه های شعرو خاطره پاک نمی کنم گفته بودم صدای سرد سکوت این سالها را با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم اما دوباره دل دل این دل درمانده تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد هی همیشه همسفر حدود تنهایی بگذار که دفتر دریا هم گزینه یی از گریه های گاه به گاه من باشد........ دلم از حزن غروب سرخ شفق آلود گرفته است .باران در پستوي كمرنگ كودكيم ياد آور " آن مرد در باران آمد"، است قاصدک صبح بخیر خیر مقدم چه خبر؟واسم از عشق بگو عاشقای در به در خیلی وقته قاصدک خبری ازت نبود تو هوای خونمون اثری ازت نبود خیلی وقته قاصدک که بهم سر نزدی حرفی از گونه خیس یا چشم تر نزدی نکنه مردم دیگه عاشق هم نمی شن دل به هم نمی سپرن دور هم جمع نمیشن نکنه تو دلاشون جا واسه همدیگه نیست جا واسه عاشق شدن حتی یک کم دیگه نیست قاصدک همین دیشب دو تا کوچه بالاتر دل عاشقی شکست هیچ کسم نشد خبر... ولی مردم این روزا غم دل نمی خورن آخه هر روز همه از غم آب و نون پرن... دم صبحی قاصدک مادرم نماز که خوند دیگه واسه دعا روی سجاده نموند دلم از غصه گرفت قبلنا دعا می کرد واسه شادی دلها طلب از خدا می کرد... خبر هارو من دادم تو شنفتی قاصدک حرف عشقو من زدم تو چی گفتی قاصدک
خدا هرگز نميخواهد خدا باشد
نميخواهد خدا بازيچهي دست شما باشد
که او هرگز نميخواهد چنين آيينهي وحشتنما باشد
هراس از وي ندارم من
هراسي زين انديشهها در پي ندارم من
خدايا بيم از آن دارم
مبادا رهگذاري را بيازارم
نه جنگي با کسي دارم، نه کس با من
بگو موسي، بگو موسي پريشانتر تويي يا من؟
نه از افسانه ميترسم، نه از شيطان
نه از کفر و نه از ايمان
نه از دوزخ، نه از حرمان
نه از فردا، نه از مردن
نه از پيمانه ميخوردن
خدا را ميشناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را ميشناسم من
قبولی سخت است
هر کسی درس نخواتد به خدا بد بخت است
حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند
گاه چسبیده بهم گاه جدا می آیند
جمله ها اکثرشان سخت ودو پهلو هستند
جمله ها مثل دو تا دوست بهم وابستند
بچه ها روز مهمی است !
بخوانید که من....
سر قولی که ندادید بمانید !
که من....
دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید
از خیابان خدا با عجله رد نشوید.....
روز ها از پس هم رد شد و موعود رسید
روز مقبولی و تجدیدی و مردودی رسید
دست من بید شد از ترس....
معلم :
سر خط بچه ها حرف نباشد ،
بنویسید فقط
بنویسید خــــــــدا
بعد
بخوانید هوس
بنویسید قناری و
بخوانید قفس
بنویسید که طوفان و تلاطم شده است
هی بچرخید !
خدا پشت خدا گم شده است
بنویسید زمین سخت غریب است غریب
وقت افتادن از این تخت قریب است قریب
بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است
بنویسید شعف دخترکی غمگین است
روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است
چشم های هوس از دور به او پل زده است
بنویسید شعف دخترکی کم پیداست
این همه گم شده اما همه جاغم پیداست
گر چه بابا غم نان میخورد و ما نان را
آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا
بچه ها خسته نباشد ورق ها بالا!!!
ياد آن قصه شيرين افتاد:
آزمون بود و تماشاي دو عشق.
خنده ميزد "شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"!
نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بيدردي "شيرين" فرياد
کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .
رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بينهايت زيباست...
آن که آموخت به ما درس محبت ميخواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.
گفت : " ممنوع است "
آغوش خواستم...
گفت : " ممنوع است"
بوسه خواستم...
گفت : " ممنوع است "
نگاه خواستم...
گفت: " ممنوع است "
نفس خواستم...
گفت : " ممنوع است "
...
حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،
با یک بطری پر از گلاب ،
آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ،
سنگ سرد مزارم را
و
چه ناسزاوار
عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،
نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،
به آرامی اشک می ریزد .
...
تمام تمنای من اما
سر برآوردن از این گور است
تا بگویم هنوز بیدارم...
سر از این عشق بر نمی دارم
اما بقدر فهم تو کوچک میشود
و بقدر نیاز تو فرود می آید
و بقدر آرزوی تو گسترده میشود
و بقدر ایمان تو کارگشا میشود
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود
و به قدر دل امیدواران گرم میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
بی برادران را برادر می شود
بی همسرماندگان را همسر میشود
عقیمان را فرزند میشود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه میشود
در تاریکی ماندگان را نور میشود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
و محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید
از ناجوانمردیهــا
ناراستی ها
نامردمی ها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند
چگونه بر سر سفره ی شما
با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند
و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد
و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند
مگر از زندگی چه میخواهید
که در خدایی خدا یافت نمیشود؟
که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود
که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود
که به خلاف پناه میبرید؟
و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید
که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!
نامت چه بود ؟ ...
- آدم ...
فرزند ؟ ...
- من را نه مادری نه پدر ، بنویس اولین یتیم عالم خلقت ...
محل تولد ؟ ...
- بهشت پاك ...
اینك محل سكونت ؟ ...
- زمین خاك ...
آن چیست بر گرده نهادی ؟ ...
- امانت است ...
قدت ؟ ...
- روزی چنان بلند كه همسایه خدا ، اینك بقدر سایه بختم به روی خاك ...
اعضای خانواده ؟ ...
- حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك ...
روز تولدت ؟ ...
- در روز جمعه ای ، به گمانم روز عشق ...
رنگت ؟ ...
- اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه ...
چشمت ؟ ...
- رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان ...
وزنت ؟...
- نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین كه نشینم بر این زمین ...
جنست ؟ ...
- نیمی مرا ز خاك ، نیمی دیگر خدا ...
شغلت ؟ ...
- در كار كشت امیدم ، به روی خاك ...
شاكی تو ؟ ...
- خدا ...
نام وكیل ؟ ...
- آن هم فقط خدا ...
جرمت ؟ ...
- یك سیب از درخت وسوسه ...
تنها همین ؟ ...
- همین ...
ُحكمت ؟ ...
- تبعید در زمین...
همدست در گناه ؟...
- حوای آشنا ...
...
...
ترسیده ای ؟ ...
- كمی ...
ز چه ؟ ...
- كه شوم من اسیر خاك ...
آیا كسی به ملاقاتت آمده است ؟...
- بلی...
كه ؟ ...
- گاهی فقط خدا ...
داری گلایه ای ؟ ...
- دیگر گلایه نه ، ولی ...
ولی كه چه ؟ ...
- حكمی چنین ، آن هم به یك گناه ...
دلتنگ گشته ای ؟...
- زیاد ...
برای كه ؟ ...
- تنها فقط خدا ...
آورده ای سند ؟ ...
- بلی ...
چه ؟ ...
- دو قطره اشك ...
داری تو ضامنی ؟ ...
- بلی ...
چه كس ؟ ...
- تنها كَسم خدا ...
در آخرین دفاع ؟ ...
- می خوانمش ، چنان كه اجابتم كند دعا
سلام قرمزها سبز ها طلایی ها
به من بگویید ایا در آن اتاق بلور
که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شبهای شهر بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاهها
و لای لای کوکی ساعت ها
و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟
و همچنان که پیش می آید
ستاره های کلیلی از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند
با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوي ادکلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد
مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟
من دلباخته بي چون و چرا رفتم و شد
تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد
گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد
قوقولی قوقو ! و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی!
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه
نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
یک روز که حسنک با کبری چت می کرد ،کبری گفت که تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری گفت که تصمیم دارد حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون می خواهد
با پتروس چت کند.پتروس همیشه جلوی کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.
روزی پتروس دید که در سد سوراخی به قطر یک انگشت ایجاد شده و از آن آب خارج
می شود.اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد به زودی
می شکند. دیری نگذشت که پتروس در حالی که چت می کرد به همراه جمع زیادی از مردم
محل غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن محل برود ،
اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت.
چونکه سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما
حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و بقیه مسافران
قطار مردند. معلوم نیست کسی جرئت کرد در مراسم دفن آن ها شرکت کند!؟.
اما ریزعلی بدون توجه به اتفاقی که افتاده است، به خانه رفت و چون حوصله نداشت در
گوشه ای نشست.خانه مثل همیشه سوت و کور بود.
الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان
خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمانداری هم ندارد. آخر او پول ندارد تا شکم مهمان ها را
سیر کند. او در خانه تخم مرغ ندارد چون که او دیگرمرغ ندارد! او پنیر دارد اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد! چون فامیل های پولدار دارد. او همیشه به ریز علی سرکوفت می زند
و پُز فامیل هایش را می دهد.او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت
خر فروخت وگفت که گوشت تازه بره است! اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما
خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که امروز دیگر در کتاب های ابتدایی از آن
داستان های قشنگ اثری وجود ندارد. ![]()
![]()
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
********************
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
********************
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
********************
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن...
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود.
بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید
و با همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :
بگو زیبا بگو.
هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :
خدا جون خدای مهربون،
خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم
تو رو خدا ...
چرا ؟
ولی این مخالف با تقدیره.
چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم
قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد:
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچکس به غیر نا سزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...
قیصر امین پور
که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِساده می گذاری!
به خودم گفتم
این هم یکی از شوخی های شاد کننده ی توست!
ولی آغاز ِ آواز ِ بغض ِ گرفته ی من،
در کوچه های بی دارو درخت ِ خاطره بود!
هاشور ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام
و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژه ی بی چراغ!
دیروز از پی ِ گناهی سنگین، گذشته را مرور کردم!
از پی ِ تقلبی بزرگ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!
باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!
شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان
به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند،
این تبعید ناتمام را معنا کند!
ا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من،
در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!
یا سنگی که با دست ِ من
کلاغ ِ حیاط ِ خانه ی مادربزرگ را فراری داد!
یا نفری ِ ناگفته ی گدایی، که من
با سکه ی نصیب نشده ی او برای خودم بستنی خریم!
وگرنه من که به هلال ابروی تو،
در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها،
ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!
برای آن پنجره ی قدیمی شیشه ی رنگی خریدم!
یک سیر پنیر به کلاغ خانه ی مادربزرگ
و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در ِ خیابان دادم!
پس تو را به جان ِ جریمه ی این همه ترانه،
دیگر نگو بر نمی گردی!
حس بی آب و غریبم بدنبال پرستویی در قاب عکس دریا دوید.
و دل بی قرارم دلتنگی افق را سهم خود ساخت .
و اینک:
چه می تواند دل بی قرار و سرکشم را آرام سازد جز باران!
و کاش باران از راه رسد و غربت خاک را به گوش غریبانی در غربت رساند
و آن ها بدانند که خاک نیز چون آنان دلتنگ باران است.
و باران از راه رسید بدون آنکه چتری در باران گشوده شود
و غربت فاش گردید و خاک شاد گردید.
باز هم باران....
دل پر ريخته ام وحشت كرد
وقتي اواز درختان تبر خورده باغ
در فضا ميپيچيد
از تو ميپرسيدم:
به كجا بايد رفت؟
غمم از وحشت پوسيدن نيست .
غم من غربت تنهايي هاست.......
*******
گل خوبي زيباست.
اي دريغا!
كه همه مزرعه دلها را علف هرز كين پوشانده است.
******
هيچكس فكر نكرد
كه در ابادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست
![]()
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند.
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
نخستين توهم از باران ، نخستين تعريف از باران ونخستين مرد و.....
در زلال كودكيم ، باران و شر شر آهنگين باران با بوي سكر آور بهار نارنج عجين شده بود و چه زيبا بود اين وحدت شادي آفرين .لحظه هايم را با ستاره ها قسمت مي كردم و باران را استشمام مي كردم و مي بوييدمش و مي بوسيدمش ....
آه كه چقدر دنيا غير واقعي مي شد ، هاله اي از موج رنگين مهرباني در پس باران پنهان بود و شگفتي راز ورمز باريدن وگاهي نامهرباني تگرگ ....
و حال كه حضور واقعي باران شاخه هاي خشك روح را نوازش مي دهد باز هم زمزمه رفتن شهر آشفته را به مر ز جنون مي كشاند و تن زخمي را در نمكزار اندوه رها مي كند .
اين چه رفتني است كه ستاره ها هم بايد خاموش شوند و آبشار طويل معرفت در جنگل نا كجا آباد انديشه مدفون شود .
تو را براي هميشه در ذهن آبيم به ياد خواهم سپرد كه طراوت و تازگي تو گوشه اي از خاك باير ذهنم را براي هميشه آباد ساخت.


